شمارهٔ ۳۷۷
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بودگل داغ دل من انجمن آرای تو بود
جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشتسینه آتشکدهٔ حسن دلارای تو بود
مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمربس که در دیدهٔ من ذوق تماشای تو بود
دل شیدا شده ام داغ تمنّای تو داشتسر سودا زده ام خاک کف پای تو بود
صید آهونگهان، غمزهٔ غمّاز تو کرددام جادوصفتان، زلف چلیپای تو بود
عشق سرکش اثر از حسن گلوسوز تو داشتداغ حسرت گلی از دامن صحرای تو بود
کفر و دین را به کسی فتنهٔ چشمت نگذاشتدر سواد حرم و بتکده غوغای تو بود
باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریختمستی ما همه از جام مصفّای تو بود
گل باغ نظرم غنچهٔ سیراب تو شدسرو بستان دلم قامت رعنای تو بود
گوهر عاشق سرگشته و معشوق یکیستدر حقیقت من و ما، موجهٔ دریای تو بود
نشئه ها داشت حزین ، سجدهٔ مستانهٔ تودُرد میخانه مگر خاک مصلّای تو بود؟