شمارهٔ ۳۷۶
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبوددر میان این تن ویران شده دیوار نبود
حسن درپیرهن عشق تجلّی می کردپردهٔ دیده حجاب رخ دیدار نبود
داشت جا، فاخته در جامهٔ یکتایی سروطوق گردن به گلو، حلقهٔ زنّار نبود
لیلی پرده نشین این همه دیوانه نداشتیوسف مصر سراسر رو بازار نبود
دیدهٔ احول ادراک نمی دید دوییدر میان من و یار، اسم من و یار نبود
شمع من پیرهنی جز پر پروانه نداشتکار بر سوختگان اینهمه دشوار نبود
بلبل از غنچهٔ منقار، به دامن گل داشتخار اندیشه به پیراهن گلزار نبود
شب که می زد رقم این تازه غزل، خامه حزینمستیی بود رگش را، که خبردار نبود