شمارهٔ ۳۷۸
بزم وصل است و غم هجر همان است که بوددل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود
چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟چشم مخمور همان دشمن جان است که بود
سبحه در گردن من مصلحت وقت فکندور نه زنار من آن موی میان است که بود
آتش عشق همان است ولی از چه سببگرمی داغ تو با دل نه چنان است که بود؟
لب فرو بست نی از ناله، نفس سوخت سپنددل بی تاب همان گرم فغان است که بود
لذّتی نیست به از رقصِ به خون غلتیدنهمچنان بسمل ما، بال فشان است که بود
عشق اگر زیب دهد تخت سلیمانی راخاتم ملک به آن نام و نشان است که بود
لبت اکنون به فسون می برد از خویش مراورنه این باده به کام دگران است که بود
حیرت از هجر تو نگذاشت خبردار شومهمچنان دیده به رویت نگران است که بود
حرفی از سوز دل اول به لب آورده حزینیک سخن شمع صفت ورد زبان است که بود