شمارهٔ ۳۷۴
تهمت برق تجلی ست که بر طور زدندآتش از جلوه مرا بر دل پرشور زدند
عشقی از نو به کف خاک من افکنده بساطباز خرگاه سلیمان، به دل مور زدند
می شود از نفسم، زخم جگرها تازهاز نمکدان قیامت، به دلم شور زدند
بخت آن بی خبران شاد که در دار فناباده بیخودی از ساغر منصور زدند
می چکد خون دو صد شکوه ز تار نفسمنشتر زخمه مرا بر رگ طنبور زدند
باده خونابه و بتخانه بود ساغر عشقطرفه آتشکده ای بر لب مخمور زدند
بزم عشق است حزین ، از که خبر می جویی؟جام بیهوشی از آن نرگس مخمور زدند