شمارهٔ ۳۷۳
گر به شوخی شرری در پر پروانه زدندآتش عشق مرا در دل دیوانه زدند
وقت مستان تو خوش باد که در دیر مغانباده با محتسب شهر، حریفانه زدند
جگر خویش فشردند و به ساغر کردندلاله سان، سوختگان تو چو پیمانه زدند
دل ارباب وفا بر سر هم ریخته استدر حریمی که سر زلف تو را شانه زدند
واعظ افسانه چه حاصل که صبوحی زدگاندر توفیق به یک نعرهٔ مستانه زدند
حسن در جلوه گری جان جهانی را سوختآتش از پرتو این شمع، به کاشانه زدند
آتشین چهره بتان را، نبود پرواییصد دهن خنده، به جانبازی پروانه زدند
عاشقان را نبود از شجر طور کمیشعله در جان و دل از جلوهٔ جانانه زدند
شوخ چشمان دل فارغ نگذارند حزینز آشنا عشوه نگاهی، ره بیگانه زدند