شمارهٔ ۳۷۲
به خاموشی صفیر آشنایی می توانم زدچو نی از داغهای خود نوایی می توانم زد
همین من مانده ام امروز تنها از دل افگارانکه پیش دوستان حرف وفایی می توانم زد
نوا سنج خموشی کیست غیر از من درین گلشن؟که حرفی با نگاه سرمه سایی می توانم زد
اگر دستم بود کوتاه اما همّتی دارمکه بر نقد دو عالم پشت پایی می توانم زد
عبث خون جگر ضایع کنی ای چشم بی پرواازین می ساغر مردآزمایی می توانم زد
چنان عاجز نیم کز حال من غافل شود نازتبه خون خویش هم من دست و پایی می توانم زد
دلم با حلقهٔ ماتم نشینان الفتی داردهنوز ای گریه ناکان، های هایی می توانم زد
نیارم چون جرس برداشت از دوش کسی باریهمین گم کرده راهان را، صلایی می توانم زد
نیم بیگانه زان گل، خارخاری در جگر دارمچو بلبل نالهٔ درد آشنایی می توانم زد
حزین از خودنمی گویم سخن، گوشی به حرفم کننیم من، از دم نایی نوایی می توانم زد