شمارهٔ ۳۷۱
ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زدبر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد
گویا به چمن تند وزیده ست نسیمیاین مرغ گرفتار صفیری به اثر زد
پرداخته بودم ز سواد دو جهان چشمآن طره ی طرار ، مرا راه نظر زد
بازوی شکارافکن آن غمزه بنازمتیرش اگر از سینه خطا شد به جگر زد
بنواخت مرا آن لب شیرین به پیامیصد غوطه فزون تلخی جانم به شکر زد
جانا به نظر خرد مبین دانهٔ اشکمآتش به جهانی شود از نیم شرر زد
می سوخت حزین را، مژه در راه تو چون شمعآتش شب هجران تو در دیدهٔ تر زد