شمارهٔ ۳۷۰
ترسم از چشم خوشت غافل نگاهی سر زنددر دل بی طاقت من اشک و آهی سر زند
من به یک نظاره حیرانم چه گل چینم ز تو؟حسن شوخت هر نفس، از جلوه گاهی سر زند
عمر صرف دوستی کردم، بری حاصل ندادزین چمن می خواستم مردم گیاهی سر زند
گر شود آن برق جولان، گرم خودداری چنینشعله ای ترسم ز هر مشت گیاهی سر زند
از تغافل های گرم یار می ترسم حزینآه بی تابانه ای از دادخواهی سر زند