گنج

شمارهٔ ۳۶۹

لب تشنهٔ تیغیم، ز کوثر چه گشاید؟دریا کش زخمیم، ز ساغر چه گشاید؟
در سایهٔ داغیم، ز خورشید چه منّت؟همسایهٔ بختیم، ز اختر چه گشاید؟
دارو ندهد سود به بیمار محبتعمر ار گذرد تلخ ز شکر چه گشاید؟
تمکین رود از دست، دل آید چو به طوفاندریا چو به هم خورد ز لنگر چه گشاید؟
ناصح چه دهد بیهده بر باد نفس رادیوانهٔ عشقم، ز فسونگر چه گشاید؟
در طالع خود بیند اگر دولت وصلتآیینه، نظر پیش سکندر چه گشاید؟
هر زخم به روی دل عاشق در فتحی ستزین بیش ز تیغ تو ستمگر چه گشاید؟
تا یار شد از دیده، نهادم مژه بر همشهباز نظر دوخته ام پر چه گشاید؟
در بزم گشایند چو دیوان حزین راخمّار، خم میکده را سر چه گشاید؟