گنج

شمارهٔ ۳۳۳

خوشا شمعی که سر تا پا بسوزدبسازد با خود و تنها بسوزد
مرا پرورده عشق خانمان سوزشرار من دل خارا بسوزد
دم گرمی که من دارم عجب نیستکه در پیمانه ام، صهبا بسوزد
منم موسی، دلم شمع تجلیز تاب سینه ام سینا بسوزد
دل گرمی نهان در سینه دارمکه گر آهی زنم دنیا بسوزد
امید این بود کان مه عاشقان رازگرمیهای مهرافزا بسوزد
ندانستم که آتش پارهٔ منسپندم را ز استغنا بسوزد
جنون بر آتشم زد طرف دامانز داغ لاله ام صحرا بسوزد
حزین آبی حریف آتشم نیستدر آغوش دلم دریا بسوزد