شمارهٔ ۳۳۲
فروزان کن ز رخ، کاشانهای چندبسوزان شمع من، پروانه اى چند
فغانم گوش کن امشب که فرداز من خواهی شنید افسانه اى چند
دلم داند به پاس آشناییچها دید، از وفا بیگانه اى چند
گران خوابان غفلت را شکستمخمار، از نعرهٔ مستانه ای چند
خماری نیست خون عاشقان راسرت گردم، بکش پیمانه ای چند
به هر دفتر ز کلک آتش آلودز ما مانده ست آتشخانه ای چند
حزین از فوت فرصت با صد افسوسکشیدیم آه بی تابانه ای چند