گنج

شمارهٔ ۲۶۷

عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیستسر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست
بی محبّت به جوی خرمن ما نستانندحاصل علم و عمل در دو جهان این همه نیست
ای که مستغرق اندیشهٔ بحری و سرابیکدم از خویش برآ، کون و مکان اینهمه نیست
چه شد از توبه اگر دامن خشکی دارمپیش ابرکرم پیر مغان اینهمه نیست
منّت است این که شکسته ست کمر مردان راورنه برداشتن کوه گران اینهمه نیست
به یکی جرعهٔ می تاج و نگین می بخشمپیش بی پا و سران نام و نشان اینهمه نیست
جلوهٔ کاغذ آتش زده دارد جگرمداغ حسرت به دل لاله ستان این همه نیست
رشتهٔ الفت ما و تو بود زود گسلفرصت صحبت مهتاب و کتان این همه نیست
حسرت از دیدهٔ حیرت زدهٔ خود دارمچشم آیینه به رویت نگران اینهمه نیست
تا کی از اشک کنم گونهٔ کاهی گلرنگباده در ساغر خونین جگران این همه نیست
ساقیا پا به رکاب است چمن، باده بیارتکیه بر عهد جهان گذران این همه نیست
آفرین بر قلم فیض رسان تو حزینرگ ابری به چمن ژاله فشان اینهمه نیست