شمارهٔ ۲۵۵
تا شمع دل، افروخته بزم حضور استداغ غم عشق و سر من آتش طور است
غم بر کمر مور، نهد کوه گران رادر کشور لاغربدنان کار به زور است
ترسم که شوی خرج ره ای عقل گران جانپا در سفر عشق سبک دار، که دور است
ترک دو جهان گوی، اگر مرد فناییسامان سبکباری این راه، ضرور است
آن ملک که در زیر نگین داشت سلیماندر حلقهٔ صاحب نظران دیدهٔ مور است
جز مرگ که شیرینی جان خاک ره اوستهر آب چشیدیم درین بادیه شور است
عاشق نشود شیفته عشق مجازیاز شهد هوس ذائقه عشق نفور است
کی می زند از نشئه می موج پریزادبی مغز کدویی که پر از باد غرور است
در دوزخ هجران ز خیال تو حزین رااندیشه بهشتی ست که جولانگه حور است