شمارهٔ ۲۴۹
گل داغ است که صحرای دلم خرّم ازوستخون گرم است که ناسور مرا مرهم ازوست
هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش، خوش باشدشربت وصل ازو، تلخی هجران هم ازوست
حلقهٔ بندگی عشق به ما ارزانیکه در انگشت سلیمانی ما خاتم ازوست
به که تا وعدهٔ دیدار، وفا سازد یارنگران چشم دل محرم و نامحرم ازوست
منّت ابر بهار از رگ مژگان داریمکشت امید جگر تشنهٔ ما را نم ازوست
عشق کو شد به سرانجام دل آب شدهقفل گنجینهٔ گل، در گره شبنم ازوست
بهتر آن است که سازم به پریشانی دلسر آن زلف بنازم که جهان درهم ازوست
نه صدف گشت پی گوهر عرفان پیدااحترام ملک و منزلت آدم ازوست
طاق ابروی تو، تا قبلهٔ عشّاق شده ستپشت افلاک به تعظیم دل ما خم ازوست
سر سودا زدگان زلف تو را نیست چرا؟مگر آشفتگی خاطر دلها کم ازوست
این جواب غزل دلکش سعدی ست حزینکه نی خامهٔ آتش نفسم را دم ازوست