شمارهٔ ۲۴۵
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج استبی سکهٔ داغت نبود، آنچه رواج است
شاهنشهیم باج ز افتاده نگیردهر سرکه بلند است، مرا زیر خراج است
من کودک یونان کدهٔ صاف دلانملوح سبقم ساده تر از صفحهٔ عاج است
بیماری عشق است، چه آید ز مسیحا؟بی فایده جان می کنم و مرگ علاج است
هر لحظه فلک لعبتی از پرده برآرداین پیر خرف، بین چقدر طفل مزاج است
ای دولت از این عرصه که ماییم کران گیراز ما سر پا خورده، به هر جا سر و تاج است
گم شد ره بیرون شد، از آن زلف حزین راای دل بفروز آتش آهی، شب داج است