شمارهٔ ۲۳۸
لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ستدانه چون سوخت، بهاران و خزان هر دو یکی ست
تا تو مهجوری من خواسته ای، در کاممتلخی دوری و شیرینی جان هر دو یکی ست
دل خراشانه لبم ناله عبث می سنجدپلّه ی ناز تو و کوه گران هر دو یکی ست
با جگر تشنگی تیغ شکار اندازتخون صید حرم و آب روان هر دو یکی ست
اشک گلگون نکند گر چمن آرایی منچهره ی زرد من و برگ خزان هر دو یکی است
پیش شمشیر جفایی که سر تسلیممسختی جان من و سنگ فسان هر دو یکی ست
عمر اگر باخته ام نیست حزین افسوسمدر دیاری که منم سود و زیان هر دو یکی ست