شمارهٔ ۲۳۶
زاهد از ساغر شراب گریختشب پر، از نور آفتاب گریخت
مرد میدان عشق، عقل نشدصعوه از صولت عقاب گریخت
تاب قید جنون نداشت، خردنامقیّد ز احتساب گریخت
وحشت آرد سرای ویرانهدلم از سینهٔ خراب گریخت
شمع نبود حریف خلوت مازین شب تیره ماهتاب گریخت
از دل و دیدهٔ خراب مپرسبی تو آرام رفت و خواب گریخت
شب هجران رسید چون به سرمبه شتاب از سرم، شباب گریخت
صبر تاب نگاه تلخ نداشتناجوانمرد، از عتاب گریخت
آتشین روی من نقاب گشودصدف دیده ام در آب گریخت
بوالهوس دور خط کرانه گرفتعامل دزد از حساب گریخت
خامه دمساز ساز عشق نشدزخمه از تار این رباب گریخت
دود آهم علم حزین افراشتآفتاب سبک رکاب گریخت