شمارهٔ ۲۳۵
روزی که حجت از خلق، خواهند در قیامتروی تو حجّت ماست، ای قبله گاه حاجت
بر گرد خویش سالک، پیوسته می کند سِیرکز نقطهٔ بدایت، سر بر زند نهایت
عاشق چو از خرابات بر بست رخت هستیاوّل قدم درین ره، شد منزل اقامت
نتوان به تیغ، دل را از مهر او بریدنلایقطع المحبّون من جرحهٔ الملامت
در کوی او کشیدیم، چون کوه پا به دامنگر تیغ بارد اینجا، ما و سر اطاعت
جور و جفا ببینیم، مهر و وفا ندانیمغرقیم در محبت، نه شکر و نی شکایت
در کوی نیکنامان، رسوای خاص و عامیمزاهد بهل ملامت، صوفی برو سلامت
کی می شود به دوران، مه در محاق ماندمحروم کی گذارند، از پرتو عنایت؟
تیغ برهنه باشد، تن در کفن حزین راچون بگذری ز خاکش، مگذر به رسم عادت