شمارهٔ ۲۳۳
در کوی تو نقش قدمم، حالتم این استبرخاستنم نیست ز جا، طاقتم این است
با عشق تو زادم من و با درد تو بودمبا مهر تو در خاک روم، ملّتم این است
از غیرت شوق است که چون رنگ پریدهخود نامه و خود نامه برم، عادتم این است
هم دل شنود پرده سراییدن دل رامی گویم و خود می شنوم، صحبتم این است
پرورده ز بس ذائقه را عشق به تلخیشربت نهم و زهر کشم، لذّتم این است
جایی که شود بستر راحت، دم شمشیرمیدان به تپیدن ندهم، فرصتم این است
بیزارم از آن کفر که آموختنی شدبت، برهمنان را چه کند؟ غیرتم این است
صد پیرهن صبر قبا گشت و ز ناموسدستی به گریبان نزدم، حسرتم این است
از انجمن کثرت خود نیست گزیریگاهی مگر از خویش روم خلوتم این است
شطرنجی ایّامم و در ششدر گیتیدانگی ز حریفان نبرم، خصلتم این است
از شور شکر خنده ی آن خون وفا نوشکردم لب زخمی نمکین، عشرتم این است
صعب است حزین گر نکشم سر به گریباناز هر دو جهان زاویهٔ عزلتم این است