شمارهٔ ۲۳۲
حیرانی من محرم آن روی چو ماه استاین دیده چراغی ست که بی دود سیاه است
رونق ده حسن است فراوانی عاشقآرایش رخساره ی شه، گرد سپاه است
دل خانه تهی کرده ز خود، تا تو درآییچون حلقه ی در، دیده ی ما چشم به راه است
شاید که اثر شانه زند، زلف اجابتتا پارهٔ دل در شکن طرهٔ آه است
تهمت به اجل بسته عبث مفتی ملتبر محضر جانبازی ما عشق گواه است
صیاد مرا دیده ی من حلقه ی دامی ستمژگان تماشا نگهان، مهر گیاه است
جایی که دهد پیر مغان جام صبوحیعذریست تو را توبه، که بدتر ز گناه است
در دامن عزلت بشکن پای طلب راغربال صفت عرصه ی گیتی همه چاه است
غم بار گشاید چو به سر وقت من آیددر ره گذرد هر که، دلم قافله گاه است
تلخی کش پیمانه ی مرد افکن عمرمهر مو به تن خستهٔ من مار سیاه است
چون شمع دل و دیده کدام است حزین راچشم و دل عاشق همه اشک و همه آه است