گنج

شمارهٔ ۲۱۲

در راه محبت، سر اگر شد قدمی هستگرچشم وفا نیست، امید ستمی هست
شد روشنم ازگوشهٔ خود، سرّ دو عالمآیینهٔ زانوست، اگر جام جمی هست
می خواست رقیب از سخنم رنجه کند دلدیوانه گمان داشت، به مجنون قلمی هست
با من نتواند غم ایام برآیداز داغ تو صحرای دلم را حشمی هست
از یار حزین دل و دین داده چه پرسی؟پیداست که هر بتکده ای را صنمی هست