گنج

شمارهٔ ۲۰۴

در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هستکرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست
یا رب چه آفتی تو که دارد به صد زبانداد از دل تو، هر دل نامهربان که هست
جان رفت و سرگرانی نازت چنان که بوددل خون شد و غرور نگاهم همانکه هست
انجام کار عشق ز آغاز به نشدبود این چنین به ما نگهت سرگران که هست
دستانسرای خامهٔ جان پرورت حزینسنجد حدیث شوق به هر داستان که هست