شمارهٔ ۲۰۳
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیستاز بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست
اکنون که، ساقی از پی هم جام می دهدبستان، مگر خدای تو زاهد، غفور نیست؟
یک ره اگر به پرسشم آیی چه می شود؟کوی تو را به کلبه ما راه، دور نیست
آرام دل جدا ز تو، ممکن نمی شودتا رفته ای تو، مجلسیان را حضور نیست
از حد مبر تغافل و بی مهری و جفااین شیوه ها سزای دل ناصبور نیست
یک قطره خون دل چقدر طاقت آورد؟یاد رخت به سینه،کم از برق طور نیست
تا می توان حزین ، بسرا حرف عشق رازاهد اگر کنایه نفهمد، قصور نیست