شمارهٔ ۲۰۲
کام، آشنا به ماحضر روزگار نیستجز زهر غصه در شکر روزگار نیست
داندکسی که محنت هستی کشیده استدردی بتر، ز دردسر روزگار نیست
آسوده اند از غم ایام، بیخوداندر ملک وحشتم، خبر روزگار نیست
نعلم چو آفتاب ز جایی در آتش استسودی امیدم، از سفر روزگار نیست
درباب، فیض صبح بناگوش یار راتاثیر فیض، با سحر روزگار نیست
زلفش حوالهٔ دل شوریدگان کندهر فتنه ای که زیر سر روزگار نیست
از خود جدا نشسته و آسوده خاطرمکاری مرا به شور و شر روزگار نیست
داری طمع ز دیدهٔ شوخ ستارگانآب حیا، که در گهر روزگار نیست
حشم بد زمانه بود درکمین ماخرم کسی که، در نظر روزگار نیست
دارد حزین ، اگر چه ره عشق خارهاامّا، چو راه پر خطر روزگار نیست