گنج

شمارهٔ ۱۹۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وکافیست۱۲ بیت
به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ستهمین قدر که نمی هست در سبو، کافی ست
چه باک ساقی، اگر دور می به ما نرسدز جرعهٔ تو، لبم مست آرزو کافی ست
به رنگ شمع به سر نیست فکر سامانمکه آه در جگر و گریه در گلو کافی ست
درین نیم که رسد تن به وصل یا نرسدهمین که عمر شود صرف جستجو کافی ست
سبق چو آینه حیرانیم نمی خواهدهمین قدر که شوم با تو روبرو کافی ست
اگر ز تصفیه مطلب صفاست صوفی راهمین که خرقه به می داد شستشو کافی ست
هوای سنبل و ریحان بس است بلبل رامرا شمیمی از آن جعد مشک بو کافی ست
مرا به دوزخ هجر، ای صنم عذاب مکنبرای سوختنم، عشق شعله خو کافی ست
دهان شکوهٔ زخمی که در دل است مرااگر به تار نگاهی کنی رفو، کافی ست
شراب اگر نبود، آتشم به ساغر کنگدای میکده را شعله در کدو کافی ست
برای جلوهٔ یار است شیشه خانهٔ دلز گرد هستی اگر یافت رفت و رو کافی ست
گر جواب نیامد غمین مباش حزینبه طور عشق تو را ذوق های و هو کافی ست