شمارهٔ ۱۹۲
زان شراری که نهان در دل خارا می سوختشمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت
بود از ساقی ما دوش، ز بس مجلس گرمرنگ در ساغر گل، باده به مینا می سوخت
رخ ز می با که برافروخته بودی که ز رشکطرفه آتشکده ای، در دل شیدا می سوخت؟
مست من کاش ز میخانه برون می آمدمفتی مدرسه را، دفتر فتوا می سوخت
سینهٔ چاک ز بس آتش سودای تو داشتآب در آبلهٔ بادیه پیما می سوخت
کفر دین را نگهت، برق به خرمن زده استشیخ در صومعه، ترسا به کلیسا می سوخت
شمع سان روی تو در چشم ترم آتش زدخس و خار مژه ام، در دل دریا می سوخت
عشق در سینهٔ من نقش تعلّق نگذاشتدل گرمم، خس و خاشاک تمنّا می سوخت
ز آتش جلوهٔ من، شهر کباب است حزینآه ازین برق که در خرمن دلها می سوخت