شمارهٔ ۱۹۰
شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ستهمه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست
به امیدی که فتد در دل برقی رحمیخرمن ما گره خاطر صحرا مانده ست
صبح محشر شد و افسانهٔ زلفش باقی ستشب درین قصه به سر رفت و سخنها مانده ست
در ره عشق هنوزم سر سودا باقی ستدستم ار گشته تهی، آبلهٔ پا مانده ست
نشئهٔ باده دهد، ذکر مدامی که مراسترشتهٔ سبحه ام از پنبهٔ مینا مانده ست
دامن حسن، ملامت کش آلایش نیستیوسف آزاده و تهمت به زلیخا مانده ست
دل بی طاقتی از عشق به جا مانده حزینخاطر نازکی از باده به مینا مانده ست