شمارهٔ ۱۶۷
به باغ راه خزان و بهار نتوان بستبه روی بخت، در روزگار نتوان بست
کنار کشت چه خوش می سرود دهقانیکه سیل حادثه را، رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهن شیشه وا کند ور نهدهان شکوهٔ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروش این کنایت گفتکه برگ تا نفشانند، بار نتوان بست
دمی ست نوبت ما بی بضاعتان ساقیکه عقد دختر رز در بهار نتوان بست
نمی توان به شب آتش نهفته داشت، حزیننهان به زلف، دل داغدار نتوان بست