شمارهٔ ۱۶۶
از بس که تو را خوی، به عشاق گران استبی قدر متاع سر بازار تو جان است
ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندیزان روز، لب غنچه ز خونابه کشان است
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکمدل خون شد و مغروری ناز تو همان است
زبن پیش چنین در نظرت خار نبودمهم بزم رقیبان شده ای، این گل آن است
گر پشت دو تا شد، سر سرو تو سلامتغم نیست اگر پیر شدم، عشق جوان است
گلگونه دولت نبود در خور مرداناین غازه گری، لایق رخسار زنان است
ز افسانهٔ گرم تو حزین ، جان و دلم سوختفریادکه این نالهٔ آتش نفسان است