گنج

شمارهٔ ۱۶۸

بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشتخاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت
بار دیگر کندش کاتب اقبال، رقمهر چه بر صفحهٔ ما، خامهٔ تقدیر نوشت
همّتی بدرقه، ای پیر خراباتکه بازبرد از کعبه ام آن زلف چلیپا به کنشت
تنگی خاطر و افسردگی، از یادم بردسایهٔ بید و طرب خیزی دشت و لب کشت
از کجا آب خورد سبزه خط لب یار؟این طراوت نتوان یافت ز ریحان بهشت
دل به خار و خس مژگان، نم خونی می دادآخر از سینه تفسیده ام این دانه برشت
دهر خنثی صفت افتاده، نه مرد، است نه زنکار بس بوالعجب افتاده، نه زیبا و نه زشت
التفاتم نبود با سخن خویش حزینکو دماغی که کنم بو، گل گلزار بهشت؟