شمارهٔ ۱۶۲
عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ستجوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست
در فضایی که زند موج طلب، حیرت ماکعبه، سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست
عشق می گویم و چون شمع، لبم می سوزدراز پنهان من امشب، به زبان افتادهست
از سر کوی تو نَبوَد رَهِ بیرون شدنمبس که بر روی هم اینجا، دل و جان افتاده ست
به ادایی دو جهان دین و دل آرد به کمندپیچ و تابی که در آن موی میان افتاده ست
نگه شوخ تو، در خار و خس هستی ماگرمتر از نفس سوختگان افتادهست
مد احسان رسا، قامت یار است حزینهمه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده ست