شمارهٔ ۱۶۳
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هستبا خرابی زدگان، خانه براندازی هست
گرچه ما سبزهٔ خوابیدهٔ این گلزاریمسر ما در قدم سرو سرافرازی هست
هرگز از خویش نکردیم سخن ساز، چو نیلب خاموشی ما، گوش بر آوازی هست
چیده از دام و قفس، طرفه بساطی هر سوعشق پنداشته ما را پر پروازی هست
گر بنازم به غمش، لنگر تمکین چه کنم؟در گریبان خسی برق سبک تازی هست
در و دیوار جهان گوش بر آواز دل اندمگشا پرده ی این راز، که غمّازی هست
از طلسم تن خاکی، رخ امّید متابکه در این مشت غبار آینه پردازی هست
می تراود ز لبم زمزمه بی خواست، حزینمی توان یافت، درین پرده، سخن سازی هست