گنج

شمارهٔ ۱۳۳

از زلف تو داریم پریشانی خود راوز آینه ی روی تو حیرانی خود را
دیگر چومن امروز به شیرین سخنی نیستاز لعل تو دارم گهر افشانی خود را
جایی که اثر نیست، فغان هرزه دراییستدل باکه سراید غم پنهانی خود را؟
تنها بگدازیم من و شمع وگر نهدارد همه کس، فکر تن آسانی خود را
بزمی که حزین تو در آن گرم سخن شدظاهر نکند شمع، زبان دانی خود را