گنج

شمارهٔ ۱۳۴

فکندم چاک‌ها در جیب جان بی‌تابی خود راکشیدم شانه‌ای زلف پریشان خوابی خود را
ز کشتن نیست باکم، لیک می ترسم که تیغ توکند ضایع ز خون گرم من، سیرابی خود را
غم عشق تو شد سرمایهٔ عزّ و قبول منبه این اکسیر زر کردم، دل سیمابی خود را
خورد از دست ساحل، سیلی تأدیب رخسارشبه مژگانم فروشد موج اگر شادابی خود را
حزین ، در سایهٔ گلشن به کف جام جمت بایدشکوفه کج نهد چون افسر دارابی خود را