شمارهٔ ۱۱۶
شایدکه دهد آگهی از بوی تو ما رادیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را
با سینهٔ افروخته آغوش گشادیمکای دیده به راهت دو جهان بی سر و پا را
دیری ست که از دوری خاک سرکوییدر دیده و دل ریخته ام خار جفا را
ظالم برسان مژده، گر افتاد گذارتازکوی کسی کش سر ما نیست، خدا را
این نغمه به لب، بی خبر از خویش فتادمکز خاک رهت غالیه ای بود صبا را
چون باز به خویش آمدم از عالم مستیگفتم که بگو آن صنم هوش ربا را
کز دوریت آتش به جهان زد، دل گرممبیدادگرا، دل شکنا، طرفه نگارا
سوزد شب و آسوده بود روز، خوشا شمعقد احرقنی هجرک لیلا و نهاراً
مپسند سیه روز و پریشان، دل جمعییکباره مکش ازکف ما، زلف دو تا را
القصه، مرا بی تو دگر تاب نمانده ستلن اقدر فی هجرک صبراً و قرارا
احوال حزین دل و دین باخته این استیک ره چه شود تازه کنی عهد وفا را؟