شمارهٔ ۱۱۷
در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما رایوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را
صبح رسوایی ما دامن محشر داردندهد تن به رفو، چاک گریبان ما را
جلوهٔ حسن تو چون می به رگ و ریشه دویدآتش این برق بلا، زد به نیستان ما را
زلف مشکین و شب بخت به هم ساخته اندتا نشانند به این روز پریشان ما را
نشود باز، که زندانی آباد شویمبه کجا می بری ای خضر بیابان ما را؟
بس که رنجیده دل، از مردمِ مردم مانندوحشت از سایه خود کرده گریزان ما را
سرفرازیم ز بخل فلک سفله حزینزنده در گور کند، منت احسان ما را