گنج

شمارهٔ ۱۱۵

گلرنگ اگر خواهی، این چهره زرین راامروز دو بالا کن، پیمانه دوشین را
آویخته دل هر دم در زلف تو با تاریبیمار همی خواهد، گرداندن بالین را
بی باکتر از تیغت، مژگان بلای توخون ریز چه آموزی، این رخنه گر دین را؟
از تیرگی عالم، تیره نشود عارفزنگار نمی باشد، آیینه حق بین را
چون گرد بیفشاند، از دامن آزادیشوریدگی مغزم، بوی گل و نسرین را
سازد کف خون خود در عشق حلال اوشاخ گل اگر بیند، آن دست نگارین را
با عارف رومی شد، هم نغمه حزین کلکمای ساقی جان پر کن، آن ساغر نوشین را