غزل شمارهٔ ۸۲
شستم ز میدر پای خم، دامن ز هر آلودگیدامن نشوید کس چرا، زابی بدین پالودگی
میگفت واعظ با کسان، دارد می و شاهد زیاناز هیچکس نشنیدهام حرفی بدین بیهودگی
روزی که تن فرسایدم در خاک و جان آسایدمهر ذرهٔ خاکم تو را جوید پس از فرسودگی
ای زاهد آسوده جان تا چند طعن عاشقانآزار جان ما مکن شکرانهٔ آسودگی
من شیخ دامن پاک را آگاهم از حال درونهاتف تو از وی بهتری با صدهزار آلودگی