غزل شمارهٔ ۸
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مراجان قفای ناقه رفت و دل پی محمل مرا
ز آتش رشکم کنی تا داغ، هر شب میشویشمع بزم غیر و میخواهی در آن محفل مرا
بعد عمری زد به من تیغی و از من درگذشتکشت لیک از حسرت تیغ دگر قاتل مرا
بارها گفتم که پیکانش ز دل بیرون کشمجهدها کردم ولی برنامد این از دل مرا
خط برآوردی و عاشق کشتی آخر کرد عشقغرقه در دریا تو را آسوده در ساحل مرا
چاره جو هاتف برای مشکل عشقم ولیمشکل از تدبیر آسان گردد این مشکل مرا