غزل شمارهٔ ۷
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین باداغمناک چو میخواهی ما را تو ، چنین بادا
بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهیشادش چو نمیخواهی غمگینتر ازین بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازدچون سایهات افتاده بر روی زمین بادا
با مدعی از یاری گاهی نظری داریلطف تو به او باری چون هست همین بادا
جز کلبهٔ من جائی از رخش فرو نایییا خانهٔ من جایت یا خانهٔ زین بادا
گر هست وفا گفتی هم در تو گمان دارمدر حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتاد در دامِ غمت هاتفامید کز این غم شاد تا روز پسین بادا