غزل شمارهٔ ۵۲
پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانشکه داغ تازهای بگذاردم بر دل ز هجرانش
پس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردوننمیدانم که میسازد همان ساعت پشیمانش
چو از همآشیان افتاد مرغی دور و تنها شدبوَد کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش
ز بیتابی همی جویم ز هر کس چارهٔ دردیکه میدانم فرو میماند افلاطون ز درمانش
دلش سخت است و پیمان سست از آن بیمهرِ سنگیندلنبودم شکوهای گر چون دلش میبود پیمانش
به من گفتی که جور من نهان میدار از مردمتو هم نوعی جفا میکن که بتوان داشت پنهانش
تن هاتف نزار از درد دوری دیدی و درداندانستی که هجرانت چهها کردهست با جانش