غزل شمارهٔ ۵۱
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمشاو از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمشگفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش
گفت آن بت پیمانگسل جستم ازو چون حال دلخون ویم بادا بحل کز بس جفا خون کردمش
ناصح که میزد لاف عقل از حسن لیلی وش بتانیک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردمش
ز افسانهٔ وارستگی رستم ز شرم مدعیافسانهای گفتم وزان افسانه افسون کردمش
از اشک گلگون کردمش گلگون رخ آراستهموزون قد نو خاسته از طبع موزون کردمش
هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدمور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردمش