غزل شمارهٔ ۵۰
شبی فرخنده و روزی همایون روزگاری خوشکسی دارد که دارد در کنار خویش یاری خوش
دل از مهر بتان برداشتم آسودم این است ایناگر دارد شرابی مستیی ناخوش خماری خوش
خوشم با انتظار امید وصل یار چون دارمخوش است آری خزانی کز قفا دارد بهاری خوش
بود در بازی عشق بتان، جان باختن، بردنمیان دلربایان است و جانبازان قماری خوش
به مسجدها برآرم چند با زهاد بیکارهخوشا رندان که در میخانهها دارند کاری خوش
دو روزی بگذرد گو ناخوش از هجرش به من هاتفکه بگذشته است بر من در وصالش روزگاری خوش