غزل شمارهٔ ۴
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجاذره است این، آفتاب است، این کجا و آن کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهایورنه پای ما کجا وین راه بیپایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلبتا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراقاین تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتمخضر میرفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی میکندتا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا