غزل شمارهٔ ۵
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنهامن و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوشمن و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها
نصیحتهای نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدیچهها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدنها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخرخوشا ایام آزادی و در گلشن دویدنها
کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیندکجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدنها
تغافلهای او در بزم غیرم کشته بود امشبنبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدنها