غزل شمارهٔ ۳
جوانی بگذرد یا رب به کام دل جوانی راکه سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را
به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرتکه از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را
تمام مهربانان را به خود نامهربان کردمبه امیدی که سازم مهربانْ نامهربانی را
چه باشد جا دهی ای سرو سرکش در پناه خودتَذَروِ بیپناهی قمری بیآشیانی را
مکن آزار جان هاتف آزردهجان دیگرکزین افزون نشاید خست جان خستهجانی را