غزل شمارهٔ ۲۹
بتان نخست چو در دلبری میان بستندمیان بکشتن یاران مهربان بستند
دعا اثر نکند کز درم تو چون راندیبه روی من همه درهای آسمان بستند
مگر میان بتان روی آن صنم دیدندکه اهل صومعه زنار بر میان بستند
به آشیانه نبستند عندلیبان دلاگر دو روز در این گلشن آشیان بستند
فغان که مدعیان از جفا برون کردندمرا ز شهر تو و راه کاروان بستند
رساند کار به جایی جفای گل چینانکه در معاینه بر روی باغبان بستند
جفاکشان سخنان با تو داشتند ولیچو هاتف از ادب عاشقی زبان بستند