غزل شمارهٔ ۳۰
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چندیاد کن یاد ز ناکامی ناکامی چند
بی تو احوال مرا در دل شبها داندهر که بی هم چو تویی صبح کند شامی چند
باده با مدعیان میکشی و میریزیخون دل در قدح خون دل آشامی چند
بوسهای چند ز لعل لب تو میطلبمبشنوم تا ز لب لعل تو دشنامی چند
گرچه در بادیهٔ عشق به منزل نرسیاینقدر بس که در این راه زنی گامی چند
هاتف سوخته کز سوختگان وحشت داشتمبتلی گشت به همصحبتی خامی چند