گنج

شمارهٔ ۳ - ترجیع بند در مدح نجیب الملک

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۸۱ بیت
جانا ز مشک سلسله بر گل فکنده ایدر گوش لاله حلقه سنبل فکنده ای
گوئی که طوق غالیه گون را بامتحانسر حلقه گل ز گردن بلبل فکنده ای
نی نی دل معنبر لاله ببرده ایبس حلقه حلقه بر طرف گل فکنده ای
خورشید گل فروش و مه لاله پوش رادر بند مشک دام قرنفل فکنده ای
مشک کله بر آتش و شمشاد خط بر آبآیا به سحر یا به تو کل فکنده ای
این بازجره بس که پر از مهر صاحب استآن دل که در کشاکش چنگل فکنده ای
زلف چو چنگ باز بر آن روی چون تذروبهر شکار این دل پر دل فکنده ای
این مهر کیست مهر حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید هست
جانا چو عکس روی تو بر ساغر اوفتادگفتم که آفتاب مگر مه در اوفتاد
سرگشته و شکسته و پر تاب شد دلمالحق دلم به زلف تو بس در خور اوفتاد
در مشک زلفت ار چه دلم خون گرفت خونبا این همه بسی ز منش بهتر اوفتاد
چندان بتاخت در پی حسن تو آفتابکش رخ ز صبح لعل شد و دم براوفتاد
خورشید گرد سایه تو ناشکافتههر ذره را هوای تو چون در سر اوفتاد
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبتبر بوی پسته آمد و در شکر اوفتاد
این هم بر آن صفت که ز کلک نجیب دینگرچه شبه نمود همه گوهر اوفتاد
آن کلک کیست کلک حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید مست
ای ماه در هوای تو جانم به لب رسیدوی ترک در فراق تو روزم به شب رسید
گفتم کز آفتاب تو تابی رسد به مندرد او حسرتا که از آن تاب تب رسید
در تو نمی رسد چه عجب هیچ راد مرددست امید کی به خیال طلب رسید
در جمله آنچه از تو رسد ای پسر به مناز چشم مهره باز تو بس بوالعجب رسید
بگذار نام هجر که هنگام غم گذشتدر ده شراب وصل که وقت طرب رسید
در شو به تهنیت که دراین موسم شریفجشن عجم مقارن عید عرب رسید
پیش که پیش صدر عجم سید عربکس زین دو اصل هم نسب و هم حسب رسید
آن اصل کیست اصل حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید مست
جانا مپرس حال که کار از خبر گذشتچون پای شد ز جای چه خیزد ز سر گذشت
آتش ز آب میرد و شد زنده تر بسیتا آتش غم تو بر آب جگر گذشت
چندانکه برفراق تو شد آشنا دلمبیگانه وار از دل من صبر بر گذشت
تری بماند بر گل روی تو سالهایک شب خیال تو چو بر این چشم تر گذشت
گویند کم گری که شوی غرقه زاب چشماکنون چه سود پند که آبم زسر گذشت
دل برده ای و قصد به جان می کنی هنوزروزی که عذرت از کنه ای ماه در گذشت
جان هم به سر مترس که اینکه دیت بدادمدحی که قیمتش ز هزاران گهر گذشت
آن مدح کیست مدح حسین حسن که هستدر جام مدح او دل و جان امید مست
صدری که در ثناش جهانی زبان گشادرایش چو تیغ صبح به حجت جهان گشاد
از نور اصطناع ره آفتاب بستوز حسن اعتقاد در آسمان گشاد
از قبضه ضمیرش خورشید تیغ زدوز بازوی سریرش گردون کمان گشاد
اول عدو ز ذکرش چون غنچه لب ببستوآخر همی بشکرش چون گل دهان گشاد
باد سحر چگونه گشاید حصار گلخلقش لطیفه کرمش همچنان گشاد
جودش به لعب ششدره کوه باز کردبا مهرهای لعل شد از هر دکان گشاد
شد بسته پای ابر چو بگشاد دست جوددستی که پای ابر ببندد توان گشاد
آن دست کیست دست حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید مست
رادی که بخشش دل و جان ننگ نایدشبحر فراخ حوصله را تنگ نایدش
تا بوی خلق او نکشد گل به بوستاناز شحنه چمن مدد رنگ نایدش
بی وزنی حسود سبکسار او نگرکز صد هزار کوه یکی سنگ نایدش
آن مرکبی که قدر بلندش سوار اوستاز نه سپهر حلقه یک تنگ نایدش
گر چرخ خورده کار بگردد هزار قرنهرگز چنان بزرگی در چنگ نایدش
بس شرم باد چرخ محق را که پیش اونام کسی دگر برد و ننگ نایدش
صلحی به اختیار چرا کرد زانک داشتطبعی چنان لطیف که مر جنگ نایدش
آن طبع کیست طبع حسین و حسن که هستاز طبع جود او دل و جان امید هست
ای تاج دین سزد که حریمت حرم شوددشمن چو شد مسخر تو دوست هم شود
جان خوش شود چو نور پذیرد ز رأی توگل بشکفد چو هم نفس صبحدم شود
هردون که بر خلاف تو گیرد قلم به دستحقا که از نهیب تو دستش قلم شود
خاصیتی است طالع سعد ترا چنانکهر کس که بندگی کندش محتشم شود
آن کن که چون سپهر ز سرگشتگی حسندر موکب سعادت ثابت قدم شود
ای آب خیز جود تو از بحر بیشترگر قطره ای به من رسد از تو چه کم شود
حاصل ز پس همی که کنم باقی از ثناتشکری که بر جریده گردون رقم شود
این بیت کیست بیت حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید هست
ای آنکه پای برسرگردون نهاده ایدست چو ابر بر دل جیحون نهاده ای
مهرت چو گل دلم را بر خون نهاده بودتو همچو لاله داغ برآن خون نهاده ای
صف سخت برشکسته و کانها شکسته ایرخ نیک در نهاده و قارون نهاده ای
دارم عتابها و نگویم که از کرمدانم که عذر یک یک موزون نهاده ای
بیرون ز حد نگین دلم تنگ حلقه شدکز حلقه چون نگینم بیرون نهاده ای
درطبع مهربان تو هرگز نبوده بوداین سرم بی وفائی کاکنون نهاده ای
با این همه چو شکر تو گفتم زمانه گفتاین بیت نام صدر جهان چون نهاده ای
این بیت کیست بیت حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید هست
صدرا ز جرعه کرمم یک شراب دهساقی تو باش گر همه زهر است آب ده
سنگیم پاک و پاک برنگ گهر شویمیک چند گه ز رأی خودم آفتاب ده
باغ دلم که پر گل فضل است خشک شدگر ممکن است وعده یک فتح باب ده
از تیغ آفتاب بسی پر گهر ترمآبم مده کا تاب نیارم گلاب ده
بنشان چو من نهالی دربوستان جانوز بحر جود شاه یکی قطره آب ده
ور رد کنی مرا و نیرزم بدین بهاباشد نشان دولت این را جواب ده
یک تو شده است رشته امیدم از همهده توش کن به رحمت و مردانه تاب ده
سوری بساز جام و جهان را به فضل مندم دم کریم وار گلاب جلاب ده
این بیت کیست بیت حسین حسن که هستدر جام جود او دل و جان امید هست
ای صدر ملک خلعت شاهت خجسته بادبر دامن تو دامن اقبال بسته باد
هرگز مباد زنگی درتیغ تو ولیکتیغت چو زنگ در دل خصمت نشسته باد
خصم ترا چو گلبن اگر سر دمد ز تنچون یاسمین ز دست تو گردن شکسته باد
گرپوستش که خشک چو بادام بر دل استجانش به لب رسیده و مانده چو پسته باد
طرز سخن چو آتش و تیغ زبان چو آبدرطعنه مخالف تو کار بسته باد
جانم چو از تو دارد در گوش حلقه ایاز طوق منت دگران باز رسته باد
از بوستان همت در دست دولتتنوباوه حیات ابد دسته دسته باد
عقد نفس که رونق در حیات اوستکر بی نظام مدح تو باشد گسسته باد