گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح قوام الملک احمد عمر گفت به تهنیت خازنی وی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۵۴ بیت
بیار باده که لبیک عشق یار زدیمسرای پرده دل سوی آن نگار زدیم
به پادشاهی در دل چو مهر او بنشستز رخ بنامش زرهای کم عیار زدیم
بهار باز سر زلف او چو در سر کردبه دیده خود را چون ابر نوبهار زدیم
شکسته شد بره دل چو دیده رفت شکارچه روز بود که بی اسب بر شکار زدیم
اگر چه چوگان سر گشته ایم نیست عجباز آنکه تکیه بر این گوی بی قرار زدیم
ز روزگار سخنهای پشت و روی بگویکه پشت پای براین روی روزگار زدیم
سزد که نوبت سلطان عشق پنج کنیمچو کوس خازنی خاص شهریار زدیم
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمر خاص خازنی دیده است
به بوسه یار من از پسته شکر اندازدبه بذله از صدف لعل گوهر اندازد
سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشیدشفق بهانه از رشک خون بر اندازد
ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمدکه خویش را ز فلک مهر و مه در اندازد
دلم ربود و نگاهش نداشت این کشدمکه دل رباید وبا جای دیگر اندازد
رسد چو سایه سرزلف پر دلش بر پایبر آفتاب به آن دل همی سر اندازد
زد از رخم زر و شادم که خواجه خازنبه زیر پایش باری از این زر اندازد
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمرخاص خازنی دیده است
می از لب تو صفا یادگار می خواهدگل از رخ تو به جان زینهار می خواهد
ز مه نیافت همانا گل پیاده مددکز آفتاب رخت هم سوار می خواهد
سزد که بسته دلم چون شکر در آب گداختکه آب از آن شکر آبدار می خواهد
چو حلقه بر در از آن است در خم زلفتکه بار از آن دهن تنگ بار می خواهد
بکشت مردمک چشم جادوی تو مرابهانه اینکه پری خون نار می خواهد
عیار مهد مکن کم که خازن سلطانز نقد نقد خزانه عیار می خواهد
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمر خاص خازنی دیده است
قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر استز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است
ثبات دولت او جان صورت امل استشعاع خنجر او نور دیده ظفر است
همای همت او ظل مردمی گستردکه چون فریشته با صد هزار بال و پر است
بروز صخره صما بپرس تا گویدکه جان ملک و دل دولت احمد عمر است
مخوانش خازن زر و گهر که خاک درشعزیزتر ز زر و قیمتی تر از گهر است
بدانش گوهر کز نوبت همایونشذخیرهای خزانه ز نوبت دگر است
ببوی کز شب مشک وز روز کافور استببین که از مه سیم و ز آفتاب زر است
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمرخاص خازنی دیده است
زهی زمانه ناساز هم نکو گویتفتاده روز و شب از دیده در تکاپویت
نگارخانه حکمت ضمیر جان بخشتگشاد نامه حاجت ضمیر دل جویت
بهار دیده منقش ز عکس گلرنگتهوای روح معطر ز خلق خوشبویت
ترا خبر نه و مهر تو رسته در هر دلمگر در آب فتاده است مهر خود رویت
چنان فکندی گوی قبول در میدانکه بیش در نرسد خنگ چرخ در پویت
قیامت است ز عشاق بر درت دائمکه هست شور قیامت همیشه در کویت
شگفته دار به عدلی مرا که خوش نبودنهال دولت تو خشک و آب در جویت
یکی شده است ترو خشک هرچه می گویدبصد هزار زبان دولت و ثناگویت
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمر خاص خازنی دیده است
زمانه خواست که افسانه بود می و نه اماز این سعادت بیگانه بود می و نه ام
فدای شمع جلال ترا اگر ایامحسد نکردی پروانه بود می و نه ام
یخ آن زمانه که در سلک کهتران دلیرحریف ورند ندیمانه بودمی و نه ام
دهم مده که همانا که گر چنان بودیصلات خود را پروانه بودمی و نه ام
چو نسیم برتو کاشکی قضا کردیخدای عزوجل تا نه بودمی و نه ام
چو بار دادی خورشید وار شایستیکه ذره وار میان خانه بودمی و نه ام
وگرنه چون شبه دفع گزند نام ترارقیب این در یکدانه بودمی و نه ام
خدای داند اگر آسمان که پر دیده استچو احمد عمرخاص خازنی دیده است
در این خجسته سفر بخت هم عنان تو بادرونده خنک جهان هم به زیر ران تو باد
بهر مراد که چون آفتاب روی نهیز ذره گرچه فزون تر بود از آن تو باد
زبان تیغ چو در هم شود ز بیم اجلخروش موکب حق گوی ترجمان تو باد
گل امل بدو انگشت چون چراغ افروختنو ای بلبل شکرش به بوستان تو باد
چو عقد گوهر سحر حلال کردم نظمگره گشای و زبان بند چون بنان تو باد
ره دو دیده امید تنگ بسته شده استگشاد نامه پروانگی زبان تو باد
هزار جان گرامی نخست جان حسناگر چه نیست گرامی فدای جان تو باد